♥ ♥یک نسیـــــــ ـــــ ــــــم سرگـــ ـــردان♥ ♥
بعضے حرفا رو نمیشہ گُفـت ، بآید خـورد .. !
ولے بعضے حرفا رو ، نہ می شہ گفت ، نہ میشہ خورد .. !
می مونہ ســر دل !
میشہ دل تـــنـــگ !
میشہ بــــــغــــض !
میشہ ســڪـــوت !
میشہ همون وقتے ڪـہ خودتم نمیدونے چـہ مَرگِـتـہ ...
خصثتحخصتثح
صحهثتیعخصشعثصضنصی صهثاص9ث90صضهخاتثبهخصاثتخحتصثخحتصخiorhfiowehowej

دخترک برگشت ..
چه بزرگ شــــده بود
پرسیدم : پس کبریتهــــــایت کو؟
پوزخندی زد! گونه اش آتـــــش بود ، ســـــرخ ، زرد...
گفتم: میخواهم امشـــــــب با کبریتهای تو ،
این سرزمیــــــن را به آتــــــش بکشم!!
دخترکـــــــ نگاهی انداخت ، تنم لرزیــ ــــ ــد...
گفت : کبریتهایم را نخریدنــــــــد!
سالهاســـ ـــــت تن می فروشـــــ ـــ ـــم! می خــــــری؟؟؟!!!
چقدر تلـــــــخ است...!
لــــــب هایت طعم تلخ سیگــــــار میدهند و...
و میدانـــــم...
سیگار نمی کشــــــی...!!

چـقـدر خـوبــــ ـه . . .
یـکـی بـاشـه
یـکـی بـاشـه کـه بـغـلــــــ ـت کـنـه . . .
سـرتـــــو بـزاری روی سـیـنـــــــــش
آرومـــــت کـنـه . . .
حـُرم نـفـ ـس هـاش تـنــــــت ُ داغ کـنـه . . .
عـطـر دسـتــــاش مـوهـاتـــــ ـو نـوازش کـنـه . . .
چـقـدر خـوبـه . . .
چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشــــت بـگـه
غـصـــــ ــــ ــه نـخـوری هـا . . .
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود....
گاه دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد...
گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته میشود...
گاهی آرزو می کنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود ...
تا خسته شود...
تا بشکند...
در برابر این همه درد خداوند سکوت کرده است!
و با هر قلبی که شکسته می شود و هر غمی که بر غم ها افزوده می شود
باز خداوند سکوت کرده است...
و من چه دلگیرم،
چه دلگیرم از این سکوت بی پایان...
کاش می توانستم سنگی بر شیشه دلتنگی خداوند بزنم...
تا سکوتش بشکند باز خداوند سکوت کرده است...
به جرم وسوســــــه...
چه طعنه ها که نشنیـــــدی حوا...!
پس از تــــو...
همه تا توانستند آدم شدند...!!!
چه صادقانه حـــــــــوا بودی...
و چه ریــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکارانه آدمیم!!!
چی می شد اگر بهش میگفتی دوستش داری ؟
چرا برای همه چیز اینقدر قید و شرط میگذاری؟
مگه نمی بینی که چشماش منتظر شنیدن این جمله از لبهای تو است؟
مگه نمی بینی که برات هر کاری میکنه؟
مگه نمی بینی که خودشو به خاطر تو به آب و آتیش میزنه ؟
مگه وقتی این کارهارا برات میکرد قید و شرط گذاشته بود ؟
هیچ فکر کردی که اگر دوستت نداشت هیچ وقت این کارهارا نمی کرد؟
شایدم تقصیر اون است که داره به حرف دلش گوش میکنه پس چرا ساکتی؟
هنوز هم داری فکر میکنی که اگر بهش بگی دوستش داری برات دردسر میشه؟
پس چرا با کسی دوست شدی که میترسی بهش بگی دوستش داری ...
دفعه آخرت باشه ...
قلب آدمها که توپ نیست باهاش بازی میکنی.
هی قلش میدی این و و اون ور..
یادت باشه هر کاری که با اون میکنیی یکی دیگه هم به سر تو میاره !!
ندیدی این چرخه بینهایت را که چطور روابط بین آدمها زنجیروار تکرار میشه...
پس منتظر روزی باش که چشمت به تمنای یک " دوستت دارم ! "
به لبهای دیگری خشک بشه ...

خدا حافظ
خداحافظ چشم های خیـــــــس بی قرار
خداحافظ انتظارهای سبز کنار صندلی های خالی قرار
خداحافظ خنـــــــده های پر از واژه و گــــــریه های بی دلیل شبانه
سکــــوت ٬ نگاه ٬ انتظار
خداحافظ اشکـــــ های بی دلیل انتظار
تنهـــــــــــــــــا آمدم و تنهـــــــــــــــــــــا تر مـــــــــــی روم
به امیـــــــــــد سلام اما باز هم خداحافـــــــــظ
خداحافظ تا یاد بگیری حرمتــــ سلام و دیــــــدار بیش از این حرفاست
تا یاد بگیری رســـــــم عاشـــــق کشی همین نیست
خداحافظ مردمک های لـــــــرزان بی حادثه
چشم های باران زده از فراموشــــــــــــــــــی
حالا دیگر تنهـــــا تو و تمام نبودنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
حالا راحت بـــــــــاش
تو دیگر همــــــــــــــــــــــــــــــــه را داری جز مـــــــن
و من هیچ کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس را که ندارم
هیچ تو را هم ندارم خداحافظ ............

بدون سیب
کاشف جاذبه می شدم،
تنها اگر :
من و تو و نگاهـــــــــــــــــــــ ــــت،
قبل از نیوتن بودیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــم
ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی
بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی
ای پاییز دوست داشتنی من
بی تو هیچم بی تو پاییزم
دوستت دارم ای عشق پاییزی من

آنقـــــــــــــــــــدر مرا سرد کرد ؛
از خــــــودش ..
از عشـــــــق ..
کــه حالا بــه جای دلبســــــــــــــتن ،
یـــــــــــــــخ بسته ام!
آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای !!!
روی احساســــــــم پا نگذاریــد ..
لیـــــــز میخوریــد .!.


یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ...
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
این شعر برام خیلی اشناست
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم
ایستگاه آخر استــــــــ
پیاده شــــو
می خواهم همین وسط جاده
باقی راه را با همسفری از جنس خودت طی کن
بی رویـــا
من نه نفس دارم برای ادامه
نه بنزین
نه پا
پیاده شــــــو .

شعرم کجا بود دیگــــر !
واژه ها هم نـــــم می کشند
وقتی هوا چنان از نفس های تو سنگین استـــــــ
که خواب و خوراک ندارد در من کســـــی !

چکه میکنم، از روی سقفی شکسته
روی
اندامی که خاک گرفته است...
و تو...
چمدانت را بر میداری، بدون ِ حتی یادی از من
و میروی.
شاید برای همیشه....
به ...!

دور از این هیاهـــــو
دلم کویـــــر می خواهد و
تنهایی و سکــــوت و
آغوش ِ ســـــــرد ِ شبی که آتشـــم را فرو نشاند.
نه دیـــــوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایـــــم،
نه پایی که در نوردد مرزهایـــــم،
نه قلبـــــی که بشکند سکوتــــــــم،
نه ذهنـــی که سنگینم کند از حرفـــــــــــ،
نه روحـــــی که آویزانــــم شود.
من باشـــــم و
تنهایـــــی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنـــــش می کند
و آرامشـــــــی که قبل از هیچ طوفانی نیست !

کــــــــــاش می فهمیدی قهـــــر میکنم کــــــ ــه
دستمــــــــو محکمتر بگیــــری...
که بلندتر بگی بـــــمــــــــــــــــــــــون...
همیـن!

رَدِ بوســــــــــه را نگیر ...
به نیمکتـــی پوسیـــــده میرسی که حافظه اشــــ را
در باران از دستــــــ داده است !!!!

جای خالـــــی ات
آنقدر بزرگ شــــــده است
که حتی می توان در آن زندگـــــی کرد ...

این چشم نیست که تو را می بینـــــد
این تمــــــام من است که در تو غرق شــــده...
وقتی نفس می کشــــی
انگار منم که بازدم لحظه های نابــــــــ توام
وقتی خراشـــــــی مرا به درد می آورد
انگار تویــــی که در هم می شکنـــی
وقتی لبتـــــــــ تبسم می آفرید
انگار منــــم که از عمق شکفتــــه می شوم
وقتی سرمـــــــا مرا احاطه می کند
انگار تویــــی که لرزه بر اندامتـــــــ نمایان می شود
این گونه است که من و تو یکــــــــــی می شویم
از دوریـــــــــــــــــــــــت چه دارم ،
غیر از دلی شکستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
ذهنی همیشه ابــــــــری ،
فکری همیشه خستـــــــــــــــه . . .

جای پای تو هنوز هم تازه استـــــــــ
تا برفی نیامــــــده
تا بارانی نباریـده
منتظــــــــــرم . . . !

علی محمدی
سلــــــام ـــ خداحافــــــظ
یادم باشد نه دلخوش از سلامی شــــوم
و نه دلگیر از رفتنـــی
که دیگر نه از سلامی سرمستـــ می شوم
نه از نبودنی دلشکســــته . . . !

علی محمدی
شبتــــــــ خوش
نازنین نفــــــــس
دلم تنگ استـــــــــ
خیلــــــــی!
به اندازه تمام روزهای عاشقــــــی ام
به اندازه تمام شبهای بی خوابـــــــــــی ام
دلم تنگ استـــــــــــــــ
برای یک دلنوشته ی دیگــــــــــر
دلم تنگ استـــــــــــ
برای یک شب نشینی دیگـــــــر
فقط من باشم و تــــــــــــو
حتی هوا هم نباشـــــــــــــد
هیچ چیز تنهایی مان رابه هم نریــــــزد
تو باشی و من دست در دستـــــــــــ
چشم در چشم هـــــــــــم
میخواهم دوبــــــــــــاره
عمیق ترین و طولانی ترین بوســـــه دنیا را نقاشی کنیـــــــــم . . . !

این روزهــــا
آغوشــــم
به اندازه ی یک بغـــــل
نفسهایتـــــــ را کم دارد . . . !
خ
علی محمدی
بگو چی بین ما بــــــوده
سر عشقتـــــــــ چی آوردی؟
اونم حرفاتو باور کـــــــــرد؟
واسه اونم قســــــــــم خوردی؟
منو یادتـــــــــ میاد یا نه؟
همون که عاشقــــــــش بودی!
چقدر راحت یکی دیگـــــــــه
جامو پُر کـــــــــرد به این زودی . . . !

| Design by KHanOomi |


